بازگشت!
سرانجام توانستم وارد بلاگ شوم. سالهاست که ننوشته ام. دیروز با دوستی همدرد صحبت میکردم یاد این افتادم که گاهی اینجا امن ترین مکان برای نوشتن و گریستن من بود. شاید اکنون نیز باشد.
شعر شاملو مرا به آن روزها و به اینجا کشاند...
چه بی تابانه میخواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری...
چه بی تابانه تو را طلب میکنم بر پشت سمندی نو زین که قرارش نیست ...
مینویسم برای خودم ، برای آنهایی که دوستشان دارم... اینها تنها بخش کوچکی از تفکرات و مشاهدات من هستند... نمی خواهم با این نوشته ها دنیا را تکان بدهم، پس انتظار قضاوت یا انتقاد هم ندارم که چرا ساده مینویسم.