تبليغاتX
من و آیینه
سلام. اسکار امسال در تاریخ سینمای ایران و جهان برای همیشه ثبت شد. یکی از دوستان در ایران مصللبی در این خصوص نوشته که میتوانید اینجا(مینا) بخوانید. با سپاس.
+ نوشته شده در  Fri 2 Mar 2012ساعت 7 AM  توسط من  | 

... شما وقتی که از غم و تنهایی به تنگ میاییدو کسی را که دوست دارید درد دلتان را به او بگویید دیگر نیست ُ چکار میکنید؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  Sun 12 Feb 2012ساعت 8 AM  توسط من  | 

تنهایی خیلی بده... و ما دیری ست که تنها مانده ایم

تنها از او که همه عشق بود و صفا و مهربانی

تنهایی خیلی خالی ست ... و ما دیری ست که خالی شده ایم

خالی از خنده و مهربانی و لبخند نازنینی که در کنج لبهای زیبایش می نشست

تنهایی خیلی سرد است ... و ما در سرمای فراقش

                                                                    همچنان سر بر زانو داریم

بینهایت دلتنگت هستیم مادر نارنینمان....

 

+ نوشته شده در  Sun 8 Jan 2012ساعت 11 AM  توسط من  | 

...

می رسد روزی که بی تو روزها را سر کنیم
می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنیم
می رسد روزی که تنها در کنار عکس تو
خاطرات رفته را مو به مو از بر کنیم
                                                ..... و من میگوییم:

رسیده روزهایی که بی تو شب میشود
رسیده روزهایی که دیگر صدای مهربانت را نشنویم و
                                                                    لبخندت را فقط در قاب عکس ببینیم
رسیده روزهایی که ترا در بین خاطراتمان
                                                     در میان آلبوم عکسها
                                                     در رویاها ،خوابها و حسرتهایمان
                                                                                                   جستجو کنیم و
از پس پرده نازک اشک، کنار عکس تو
                                                هنوز باور نکنیم رفتنت را...

هنوز هم عاشقانه دوستت داریم مادر نازنین سفر کرده ی ما
                                                                          کاش بودی..............

+ نوشته شده در  Sat 22 Oct 2011ساعت 8 AM  توسط من  | 

این مطلب را دوستی در جایی نوشته بود ، به نظرم بسیار بجا و جالب آمد. حیفم آمد که با آنانیکه گاهی به ابنجا از روی لطف و دوستی سر میزنند سهیم نشوم.

بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد می‌ده.

بهش یاد می‌ده که باید بزرگ باشه ا...ما سبک، تا بتونه بالاتر بره

بهش یاد می‌ده که چیزای دوست داشتنی می‌تونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه.

و مهمتر از همه بهش یاد می‌ده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید اونقدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون

ممکنه برای همیشه از دستش بده...

میبینید چقدر شبیه زندگی ما آدمهاست؟!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  Sun 25 Sep 2011ساعت 9 AM  توسط من  | 

نمیدانم چرا ولی بعضی از شبها که همه جا در سکوت مطلق فرو میرود و  همه در خوابند، دلم میخواهد تا صبح بیدار بمانم بی آنکه کار خاصی داشته باشم. دوست دارم بنشینم و به سکوت گوش بسپارم...
+ نوشته شده در  Sat 27 Aug 2011ساعت 12 PM  توسط من  | 

امروز در عرض چند ساعت ماشینی که برای ۹ سال در خانواده ما بود و شاهد لحظه های شادی چون آوردن آیدن نوزاد به خانه و .... و خب سایر لحظه های رندگی بود ـ به سادگی توسط یک دختر دانشجو خریداری و از مقابل چشمان ما دور شد. در آن لحظه فکر کردم چرا من هیچ احساس خاصی به رفتن این ماشین ندارم. درست مثل روزی که ۱۵ سال پیش وقتی از آن خانه ای که ۲۵ سال در آن زندگی کرده بودیم و به خانه دیگری اسباب کشی میکردیم ، مادرم در روز آخر از من خواست که بروم به اتاق پذیرایی و پایه مبلها را bubble wrap بپیچم ، وسط اتاق ایستاده بودم و سعی میکردم که یک کم نوستالژیک بشم!!! نشد که نشد... اصلا احساس دلتنگی برای خانه ای که ۲۵ سال شاهد لحظه هایی چون دانشگاه رفتن من یا بدنیا آمدن خواهر کوچکترم یا ازدواج خواهر بزرگترم بوده- ندارم.

آنجا بود که فهمیدم چقدر خوشبختم که به مکان یا شی خاصی وابسته نیستم... و امروز هم باز یکی از آن روزها بود. آنچه برایم بسیار ارزشمند است رابطه و عشق بین آدمهاست... نه آنچه فضای مادی را پرمیکند. میدانم که گروهی از آدمها اینگونه هستند. و گروهی که اینگونه نیستند مادی گرا نیستند فقط با گروه دیگر فرق دارند. همه خوبند و از دید من هیچ چیز بد نیست.

همین حس به من اجازه یا بهتر بگویم جرات زندگی در همه جای دیگر دنیا را میدهد بی آنکه دلم برای مکان خاصی تنگ شود. 

به امید روزهای بهتر  

+ نوشته شده در  Fri 22 Jul 2011ساعت 7 AM  توسط من  | 

این روزها بیقراری ام به اوج خود رسیده... همین الان آمدم اینجا که داد بزنم که یاد شعر " قاصدک " زنده یاد مهدی اخوان ثالث افتادم که همین داد من  است و بس.

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
.......
......

 انتظار خبری نیست مرا 

 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس 

 برو آنجا که تو را منتظرند 

 قاصدک

در دل من همه کورند و کرند
......
......

 راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟

 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟

 قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند
                                 شب و روز ..... هنوز.....

+ نوشته شده در  Thu 16 Jun 2011ساعت 0 AM  توسط من  | 

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای میخواند...
...و رویاهایش را اسمان پرستاره نادیده میگیرد...
                                                                  تا آنجا که هر لحظه در بهت سکوت اشکهای بیصدا فرو میریزد. و من سرشارم از این لحظه ها ...

روزگاری که این اشعار را زمزمه میکردم ، رویایم شاید رسیدن به آرزوی زمینی بود که زمان میخواست. اما اکنون که اینها را به یاد میآورم رویایم جستجوی "مادرم" ، پاره قلبم ، در خواب است.

بسیار دلتنگش هستم ... دیشب قبل از خواب آنقدر التماسش کردم که به خوابم بیاید و آمد. حسابی در اغوش گرفتمش و بوسیدمش. البته خواهرانم هم با من بودند و مامان سعی میگرد که همه ما را با هم در آغوشش جای دهد. ممنون مادر مهربانم که تحمل دلتنگی های ما را نداری. دوستت داریم تا ابد...

دلتنگم و دیدار تو درمان من است                بی رنگ رخت زمانه زندان من است

+ نوشته شده در  Fri 10 Jun 2011ساعت 9 AM  توسط من  | 

صبح که چشمانم را از خواب باز میکنم:
-امروز؟
-آهان جمعه ، چهارم ماه
با خود فکر میکنم:
                        " روزها میآیند... چه منتظرشان باشی چه نباشی... و میروند. همانگونه که آمدند"

 

+ نوشته شده در  Fri 3 Jun 2011ساعت 10 PM  توسط من  | 

زمانی میرسد که موسیقی برایت جز اندوه تنهایی چیزی دیگر به ارمغان نمی آورد... و آنگاه "سکوت" مملو میشود از خاطرات و یادهای ماندگار آنچه که دیگر در این دنیای مادی نداری....
+ نوشته شده در  Sat 7 May 2011ساعت 9 PM  توسط من  | 

دوستان سلام.

یکی از دوستان قدیم من که نویسند فیلمنامه و داستان کوتاه است اخیرا فاز نوشته هایش را عوض کرده. چند روز پیش برایم این مطلب را فرستاد و نظرم را خواست. من هم فکر کردم که با شما در میان بگذارم و نظرات شما را هم داشته باشم. اگر لطف کنید و به اینhttp://www.minazarpour.blogfa.com/ سایت بروید و پس از خواندن مطلب با عنوان " جواب صاحبخانه" نظرتان را اعلام کنیدخیلی ممنون میشوم.

باز هم ممنون.

 

+ نوشته شده در  Sat 23 Apr 2011ساعت 7 AM  توسط من  | 

سلام ... سلام بر همه دوستان وبلاگی و هر انکس که گاهی این دفتر را باز میکند

یکسال دیگر گذشت... ومین عید تنهایی و دومین بهار که فقط برای ما ( خانواده من در ایران) فقط تغییر فصل و گذشت زمان است و برای من نیز همینطور.

خسته و بی حوصله هستم. دارم روی خودم کار میکنم برای خودم بهانه های کوچک دلمشغولی پیدا میکنم. برنامه ریزی های جدید و ...

هر بار میخواهم به قولم عمل کنم و در باره سفر به ایران بنویسم حس میکنم که نوشته بسیار غمگینی را بر جا بگذارم.... فقط به این اکتفا میکنم که " دچار دوگانگی و دوگانه اندیشیدن سده بودم و البته همچنان هم هستم... نه یک بلکه چند نوع حس که همه با هم در تضاد بودند و خوب همه میدانید که تضاد چقدر فرسایشی است. دارم با آن هم دست و پنجه نرم میکنم. آهان مثلا حس بودن و نبودن. دیدن و ندیدن. غم و شادی و تمام آنچه که در بودن مادرم تجربه کرده بودم با جای خالی او در تضاد بود ... "

-مراسم سالگرد مامان ، دیدن پدر و خواهران ، دوستان و البته فامیل در مراسم و پی بردن به خالی بودن روابط فامیلی و عمق روابط دوستانه ام که عمرشان به ۲۰ تا ۲۵ سال میرسد... 
 - جدا کردن کتابهایم و آوردن قسمت آخر کتابهایم به اینجا و بخشیدن قسمت اعظم آن به یک دوست و یک کتابخانه در جایی دور...
- و البته دیدار با دندانپزشکان محترم که در فرصت خیلی کوتاه خدمت دندانها و جیب بنده رسیدند!!! 

در این میان آیدن ( پسر ۶ ساله ام، که آنجا ۷ ساله شد) نیز با تمام کودکی اش درگیر این احساس بود. جای خالی مادربزرگ محبوبش را به شدت حس میکرد. و اوج این اندوه را در خروج از ایران با گریه هایی که تا دو هفته بعد هم اینجا ادامه داشت نشان داد. از فرودگاه شروع کرد و ...

ببخشید که چیز تازه ای نداشتم... پس از سه ماه با همه ناتوانی ام در نوشتن به اینجا رسیدم.

                                                              *******

... و اما داستان ۱۰ سال

دیروز ۱۰ سال از ورودم به آمریکا ( سن فرانسیسکو) گذشت... وقتی فکر میکنم که این ۱۰ سال چگونه گذشت به آمیزه ای از تفکرات میرسم که در جمعبندی نهایی به جز سال آخر که به مادرم را در این دنیا از دست دادم (که عظیم ترین تراژدی برای همه ما بود)، و حسرت تجربه خیلی چیزها با او به دلم ماند ، باقی اش شکر خدا حوب بود و من برای همه آنها سپاسگزارم.

اکنون پس از ۱۰ سال باز هم مثل روز اول فکر میکنم که مهاجرت برای من تصمیم درستی بود.

...باز هم در این باره مینویسم...

به قول صمد بهرنگی که در پایان نامه هایش مینوشت:
" باقی بقایت..." ، من هم ادامه را به بقای دوستان و پستهای بعدی میگذارم.

امید که درخت آرزوهایتان که با بهار شکوفه داده بزودی به گل بنشیند.

+ نوشته شده در  Sat 16 Apr 2011ساعت 5 AM  توسط من  | 

چرا نسل جوان ایران ( جوانان ۲۰-۳۵ سال) نیاز به مراقبت ویژه خانواده یا به طور کلی نیاز به یک مراقب دارند؟ اهل ریسک یا پروژه های دراز مدت که نیاز به کار دراز مدت دارد نیستند؟

البته نمیگویم که همه جوانان ایرانی، اما با تعداد زیادی که من حرف زده ام یا میشناسم اینگونه فکر میکنند. هر چند من مطمئن هستم که خیلی توانا و با پشتکار هستند. اما به نحوی خودشان را باور ندارند. که من قسمت اعظم این احساس ( عدم شناخت و باور ) را زایئده شرائط اجتماعی - سیاسی سالهای اخیر میدانم...

سوالی است که مدتهاست در ذهنم است و امروز پس از صحبت با یک دختر دانشجو که از ۲۰۰۴ از ایران آمده بیرون تصمیم گرفتم که جایی اینرا مطرح کنم تا شاید بعدها در باره اش مفصل تر تحقیق و تفحص کنم. شما چگونه اینرا میبینید؟

+ نوشته شده در  Tue 1 Feb 2011ساعت 4 AM  توسط من  |