|
|
|
|
|
می بخشم و بازمیگردم به عادت قدیم...
... رنجش را از خاطر میزدایم و ... باز به انتظار پناه میبرم... امید هنوز اینجاست... |
||
|
|
|
|
|
دلم گرفته است
دلم خیلی گرفته است.... و دل آسمان نیز...
|
||
|
|
|
|
|
آخر چرا ما نمیتوانیم مثل بقیه آدمها در فرصتی که پیش آمده چمدانمان را برداریم و بی هیچ انتظاری به دیدار عزیزی برویم که در یک گوشه دیگر دنیا سالهاست که به انتظارمان نشسته؟؟؟
چرا ، چرا ما نمیتوانیم عادی و معمولی مثل بقیه آدما باشیم؟؟؟ سخت نگیریم و رها باشیم... چرا ... چرا و هزاران چرا..............
|
||
|
|
|
|
|
چند ماهی هست که میخواهم به جای اینجا نوشتن باز برگردم سر عادت توی دفتر نوشتن، اما هنوز عملی نشده است.
بهرحال، امروز یک روز مهم دیگر در زندگی ما بود، آیدن آمادگی را شروع کرد. تمام مدت که مدرسه بود من به یادش بودم و دعا میکردم که همه چیز برایش به خوبی پیش برود که خوشبختانه شد. چندی است باز فکر میکنم که چگونه همه آدمهایی که ازهم دورند چگونه همه تغییرات زندگی برایشان اتفاق میافتد ، بدون آنکه کنار هم باشند...یا به عبارت ساده تر ، چگونه دور از هم و بیخبر پیر میشویم ... شاد باشید... |
||
|
|
|
|
|
با خودم فکر میکنم چطور میشه که آدم همش هر لحظه منتظر یک حادثه یا یک خبر باشه و قادر به اجرای برنامه هایی که ریخته نباشه... خیلی حس بدی اه...
چطور میتونی شاهد ناراحتی عزیزی باشی که نمیدونه چکار باید بکنه و یا شاید هم میدونه ولی نمیتونه ...حالا به هر علتی که شاید خودش هم کاملا آگاه نباشه... خداوندا، کمک... کمکککککککککککککککککککک.... دعا، دعا و دعاااااااااااااااااااااااااااااااا توکل به خدا.... |
||
|
|
|
|
|
... هر چقدر هم که نفیرت بلند باشد ، باز هم به هیچ جا نمیرسی... زیرا که هیچ گوشی صدایت را نمیشنود و یا اگر هم بشنود چون با آن ارتباط برقرار نمیکند، آنرا نمیفهمد و در نتیجه... |
||
|
|
|
|
|
...وقتی ازنیستان بریده شدی و ... |
||
|
|
|
|
|
... خیلی نگرانم، نگران همه مردم کشورم ، نگران آنچه در حال وقوع است... جسم و روح همه در خطر نابودی است... گاه روزنه های کوچک نور باز میشوند ، درست به کوتاهی گرفتن یک عکس در روشنایی روز... کوتان ، خیلی کوتاه...
به کجامیرود این سیل شتابان جوان ، اما پیر اندیش، تاریخ نگر... خواب و آرام ندارم... به امید رسیدن و پیروزی همه این جوانان و .... انشا... |
||
|
|
|
|
|
حتما دیده اید یا خودتان تجربه کرده اید که بعضی ها وقتی از یک مورد ( شخص یا حادثه ...) که مدتهاست خبری ازش نیست حرف میزنید بعد در کمتر از یکساعت یا یکروز آن مورد پیدایش میشود یا اتفاق میافتد...
شاید بگوییم که آن شخص گوینده " دهانش فال " بوده که اینطور شد... اما من پس از سالها تجربه کردن این مورد(!) بخش خرافی آن را حذف کرده ام و به چرخه زندگی " Life Cycle" نزدیکتر شده ام... شما چی؟؟؟ امروز باز هم به مرز " آ آ آ آ آ آآ آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ ....آ آ آ آ آ آ آ آ آ آآ آ آ ......... رسیدم... همین!!! |
||
|
|
|
|
|
سلام،
بیشتر از یک ماه است که اینجا چیزی ننوشته ام... البته بارها خواستم ولی فرصت کافی نبود... به هر حال اکنون در یک بعداز ظهر نیمه گرم بهاری فرصتی یافتم ... ۱- عید امسال برای چند روز رفتیم ونکوور، جایتان خالی خوب بود، پس از ۸ سال یک عید ایرانی داشتیم... ۲- برای مدرسه آیدن هم تصمیم نهایی گرفته شد و ثبت نام هم برایش انجام دادیم، حالا من هستم و این تابستان طولانی و آیدن و کامبیزی که این تابستان هم درس میدهد... باید بگویم خب به سلامتی:)البته بر اساس رسوم معمول خداوند سایه این کلاسهای ورزشی و هنری را از سر هیچ ولایتی کم نکند... ۳- این داستان خود بودن برای من دارد جا میافتد و همزمان ، بعضی ها هم از آن جا میخورند!!! اما میدانم که یا به آن عادت میکنند یا باید با آن کنار بیایند:)) ۴- یک نمایشگاه عکس در راه دارم + یک وبلاگ... که در حال حاضر روی هر دو دارم کار میکنم... و اما Face Book : این مدت در این سایت شریف ، موفق به یافتن دو تن از دوستان خیلی قدیمی در دو نقطه مختلف دنیا شدم که برایم بسیار لذت بخش بود. این فعلا شروعی برای امسال تا بعد با مطالب جدی تر برگردم... سلامت و شاد باشید... |
||
|
|
|
|
|
به قول آیدن : " کاش بود که برای عید ایران بودیم" ... ولی فعلا که نیستیم...
امسال نرسیدم که کاری کنم، منظورم خانه تکانی کوچولویی که هر سال انجام میدادم، آنهم به این دلیل است که قرار است انشاا... سال نو در کانادا باشیم.. یک سفر چهار روزه خانوادگی ، ماسه نفر...اما سعی میکنم که هفت سین را فردا راه بیندازم... چهارشنبه سوری خوبی را برای همه آرزو میکنم و امیدوارم که همه به آرزوهای قلبی اشان برسند. برای همه و خانواده ام هم سلامتی ، سعادت ، و توانگری آرزومندم. انشا... سال جدید سال خوب و پر برکتی برای همه مردم دنیا باشد. نوروزتان مبارک. |
||
|
|
|
|
|
از دیشب که این مطلب رو نوشتم دارم فکر میکنم... امروز این وبلاگ رو پیدا کردم...به نظرم خیلی نزدیک به تفکرات منه.. البته با اجازه نویسنده... http://www.balootak.com/2009/01/1198.php
|
||
|
|
|
|
|
... چندی است که دنبال این واژه میگردم... "خود بودن"... الان پیدا کردمش و سریع آمدم اینجا که بنویسم تا یادم نرفته...
چقدر خوب است که انسانها قبل از هد تصمیمی اول خود را ببینند و به خودشان فکر کنند و از هم مهمتر خودشان باشند... از خودم شروع میکنم که همیشه سعی کردم ( البته همچنان هم سعی دارم) که همیشه خوب باشم ، به مردم - آشنا یا غریبه - کمک کنم حتی اگر در این میان خودم آسیب ببینم... و صد البته هرگز توقعی نداشته و ندارم... پس چرا این همه گذشت؟؟؟ برای رضایت روحم... برای این که روح و فکرم را شاد نگاه دارم... و در نتیجه خیالم راحت باشد... اما... چندی است که میبینم این همه خوب بودن فقط برای آرامش روح ؟ و عدم آرامش جسم؟؟؟ گروهی هم که "حرف مردم "را وسیله ای برای "خود نبودن " بهانه میکنند هم باید کمی عمیقتر به موضوع نگاه کنند... زندگی کوتاه و وقت تنگ است... امروز نباید به خاطر فردا به تعویق بیافتد..
خود بودن زیباست... خودتان باشید... |
||
|
|
|
|
|
به قول اینجایی ها:"to make a long story short " ، پس از مقدمه (قسمت اول)، داستان به اینجا رسید که همگان سیاست بی تفاوتی را در پیش گرفتند ، دانشجویان و سیستم دانشکده (در ظاهر)...
سالها گذشت و آن دانشجویان یکی یکی فارغ التحصیل شدند ( و بعضی هم به خاطر بخل دانشکده و بعضی از اساتید با تزهای ناتمام* فقط فارغ شدند...) ...یکی از این اساتید با ارزش که در آن سالها به طور موقتی دانشکده را ترک گفت و بعد از ۲سال بازگشت ، دکتر هوشنگ طاهری بود. که متاسفانه چند روز بعد از جلسه دفاع تز من در یک تصادف از دست رفت... در واقع من آخرین نفری بودم که در حضور این استاد و انسان شریف آن مقطع رابه پایان بردم... خب در آن سال برای ایشان یک مراسم حسابی در دانشکده سینما برگزار شد... و بعد از آن هیـچ... فقط شاگردان استاد در سالگردش ( آنها که تاریخش را به یاد داشتند) سری به آرامگاهش میزدند... ... سالها گذشت... سه سال پیش هم یکی دیگر از اساتید با ارزش در پی یک بیماری در میانسالی درگذشت... نمیدانم برایش مراسم گرفتند یا نه، چون من ایران نبودم... امسال پس از سه سال، بانوی فعال دانشگاه که به مامان " ش " مشهور است ، ــ و همیشه سعی در زنده نگه داشتن ارزشها و دور هم نگه داشتن دوستان دارد ــ همه را بسیج کرد و تعدادی از دانشجویان سابق هم از لحاظ مادی او را حمایت کردند که مراسمی برای استاد برگزار کنند... ... حاصل؟؟؟ تعداد انگشت شمار ( زیر ۱۰ نفر) که همان هسته اصلی برگزار کنندگان بودند، + خانواده استاد در مراسم حاضر شدند... ... من هم توسط دوستم "ش " در جریان داستان بودم. پس از مراسم "ش" عکسهای مراسم + نامه بلند بالایی مبنی بر از بین رفتن ارزشها و ...برایم ارسال کرده بود. من هم خیلی فکر کردم و نتیجه بسیار ساده این بود که " وقتی سیستمی ارزش برای زنده ها قائل نیست چه انتظاری داریم بر آن که رفته ارزش قائل شود"؟ آنها نه تنها مراسم یادبود برای اساتید و دانشجویان برگزار نمی کنند که حتی به خود زحمت حاضر شدن ظاهری هم در این مراسم نمی دهند... هر کسی بار خودش را میبرد و کار خودش را میکند غافل از این که انسانیت زیر پای همین انسانها لگد مال و در نهایت نابود میشود... یاد شعر کلاس پنجم افتادم: پ.ن ـ ۱: البته دو سه هفته قبل برای جابجایی رییس دانشکده سینما مراسمی برگزار کرده بودند ... نان به هم قرض دادن را خوب میدانند... اما دریغ از حفظ ارزشها... پ.ن ـ ۲: این استاد دوم محمد رضا شریفی بود. * تز ناتمام: قبلا در دانشکده سینما برای فارغ التحصیلی باید یک تز مکتوب داشتی و یک فیلم ۱۶ میلیمتری در زمینه ای که درس خوانده بودی. مثلا اگر کارگردانی خوانده بودی باید یک فیلم ۱۶ م .م کارگردانی میکردی + تز مکتوب.
|
||