تبليغاتX
من و آیینه
مادرم مثل برف بود...آرام و باشکوه...صبور و زیبا...

من همیشه بهش میگفتم " مامان من هر وقت که برف میاد و بیرون رو نگاه میکنم یاد تو میافتم... مثل تو آرام آرام فرود میاد و اثری که از خودش به جا میزاره بسیار زیبا و باشکوهه....

چقدر روزه گرفتن هاش رو دوست داشتم...در گرمترین روزهای تابستان، آن وقت که همه از گرما کلافه بودند و شکایت میکردند، مادر من با لبخند و صبوری روز را به پایان میرسان..بی هیچ شکایتی..

اصلا اهل شکایت نبود.. بجای شکایت  دست به کار میشد... اهل فکر و کار بود.

چقدر دلم برایش تنگ میشود...تفکر اینکه دیگر در این دنیا مادر ندارم همه وجودم را به آتش میکشد....دلم خون میشود و خون دلم از چشمانم جاری میگردد....

+ نوشته شده در  Fri 18 Dec 2009ساعت 2 PM  توسط من  | 

...خانه خالی از مادرم شد.... دریغ...ندیدمش...
+ نوشته شده در  Fri 18 Dec 2009ساعت 7 AM  توسط من  | 

دوست عزیز،

این داستان منو به خیلی‌ جا‌ها برد ... به سال هائ ۱۳۶۳-۱۳۶۹... به اون روز‌های خوبه بارونی‌ از امجدیه تا خونه پیاده اومدن‌ها بعد از کلاس سینایی... خوب یادم میاد که سه  شنبه بود...

به حرف هائ که هرگز زده نشد... به اون اتاق کوچیک که ما بهش میگفتیم برج عاج ...

و این که اون روز‌ها ما رو به این روز هم رسونده که همیشه دوست هم هستیم، هر جا که باشیم و هر چه قدر هم از بی‌ خبر باشیم، باز با هم قسمت می‌کنیم تفکرات و شیرینی‌‌ها و اگر روزی هم غمگین باشیم اون رو هم با هم قسمت می‌کنیم...

مرسی‌ از این که به یاد من هستی‌ و آنچه رو که فکر میکنی‌ خوبه با من تقسیم میکنی‌...

تو دوست خوبی‌ هستی‌... مرسی‌...

آیدا

+ نوشته شده در  Wed 9 Dec 2009ساعت 4 AM  توسط من  | 

گوشی تلفن اصلی‌ ما تو آشپزخونه س ، و معمولا ساکته، گاهی وقتها که از کنارش رد میشم با خودم فکر می‌کنم که " استفاده از تلفن در جاهائ مختلف بستگی که بزرگی‌ و کوچیکی اون جامعه داره... هر چه جامعه بزرگتر تلفن ساکت تر ... اینجا وقتی که تلفن زنگ میزنه، در ساعت‌های مختلف میتونی‌ بگی‌ که کی‌ پشت خطه...

اینها رو نوشتم نه از سر دلتنگی‌ ، فقط دوست دارم گاهی تفکراتم رو یک جا ثبت کنم و اگر کسی‌ خوند  ببینم نظرش چیه ...

شاد باشید...

+ نوشته شده در  Tue 8 Dec 2009ساعت 8 PM  توسط من  | 

 

زمان میگذرد، و یه قول زنده یادشاملو " ... و ما دوره میکنیم شب را و روز را ... هنوز را"

داشتم قکر میکردم که ما آدمها نگاه جالبی به زمان داریم. گاه از گذشت آن گله مند هستیم و گاه نیاز داریم که " زمان بگذرد". اما واقعیت این است که زمان میگذرد چه ما بخواهیم و چه نخواهیم.

... و در این گذر، زمان برای همه ما پیامبر تغییر است. امید که همه این تغییرات آنچه باشد که ما دوست داریم رخ بدهد. انشاا...

شاد باشید.

+ نوشته شده در  Fri 20 Nov 2009ساعت 8 PM  توسط من  | 

می بخشم و بازمیگردم به عادت قدیم...

                                                   ... رنجش را از خاطر میزدایم و

                                                                                      ... باز به انتظار پناه میبرم...

امید هنوز اینجاست...

+ نوشته شده در  Wed 14 Oct 2009ساعت 6 AM  توسط من  | 

دلم گرفته است

دلم خیلی گرفته است....

                                      و دل آسمان نیز...

 

+ نوشته شده در  Tue 13 Oct 2009ساعت 5 PM  توسط من  | 

آخر چرا ما نمیتوانیم مثل بقیه آدمها در فرصتی که پیش آمده چمدانمان را برداریم و بی هیچ انتظاری به دیدار عزیزی برویم که در یک گوشه دیگر دنیا سالهاست که به انتظارمان نشسته؟؟؟

چرا ، چرا ما نمیتوانیم عادی و معمولی مثل بقیه آدما باشیم؟؟؟ سخت نگیریم و رها باشیم...

چرا ... چرا و هزاران چرا..............

 

+ نوشته شده در  Mon 12 Oct 2009ساعت 7 AM  توسط من  | 

چند ماهی هست که میخواهم به جای اینجا نوشتن باز برگردم سر عادت توی دفتر نوشتن، اما هنوز عملی نشده است.

بهرحال، امروز یک روز مهم دیگر در زندگی ما بود، آیدن آمادگی را شروع کرد. تمام مدت که مدرسه بود من به یادش بودم و دعا میکردم که همه چیز برایش به خوبی پیش برود که خوشبختانه شد.

چندی است باز فکر میکنم که چگونه همه آدمهایی که ازهم دورند چگونه همه تغییرات زندگی برایشان اتفاق میافتد ، بدون آنکه کنار هم باشند...یا به عبارت ساده تر ، چگونه دور از هم و بیخبر پیر میشویم ...
این است داستان مهاجر و مهاجرت.... بدون هیچ قضاوتی...

شاد باشید... 

+ نوشته شده در  Wed 9 Sep 2009ساعت 9 AM  توسط من  | 

با خودم فکر میکنم چطور میشه که آدم همش هر لحظه منتظر یک حادثه یا یک خبر باشه و قادر به اجرای برنامه هایی که ریخته نباشه... خیلی حس بدی اه...

چطور میتونی شاهد ناراحتی عزیزی باشی که نمیدونه چکار باید بکنه و یا شاید هم میدونه ولی نمیتونه ...حالا به هر علتی که شاید خودش هم کاملا آگاه نباشه...

خداوندا، کمک... کمکککککککککککککککککککک....

دعا، دعا و دعاااااااااااااااااااااااااااااااا

توکل به خدا.... 

+ نوشته شده در  Sun 12 Jul 2009ساعت 7 AM  توسط من  | 

... هر چقدر هم که نفیرت بلند باشد ، باز هم به هیچ جا نمیرسی... زیرا که هیچ گوشی صدایت را نمیشنود و یا اگر هم بشنود چون با آن ارتباط برقرار نمیکند، آنرا نمیفهمد و در نتیجه...

+ نوشته شده در  Thu 9 Jul 2009ساعت 6 AM  توسط من  | 

...وقتی ازنیستان بریده شدی و ...

+ نوشته شده در  Sun 5 Jul 2009ساعت 2 AM  توسط من  | 

... خیلی نگرانم، نگران همه مردم کشورم  ، نگران آنچه در حال وقوع است... جسم و روح همه در خطر نابودی است... گاه روزنه های کوچک نور باز میشوند ، درست به کوتاهی گرفتن یک عکس در روشنایی روز... کوتان ، خیلی کوتاه...

به کجامیرود این سیل شتابان جوان ، اما پیر اندیش، تاریخ نگر... خواب و آرام ندارم...

به امید رسیدن و پیروزی همه این جوانان و ....

                                                                  انشا...

+ نوشته شده در  Tue 16 Jun 2009ساعت 1 PM  توسط من  | 

حتما دیده اید یا خودتان تجربه کرده اید که بعضی ها وقتی از یک مورد ( شخص یا حادثه ...)  که مدتهاست خبری ازش نیست حرف میزنید بعد در کمتر از یکساعت یا یکروز آن مورد پیدایش میشود یا اتفاق میافتد...

شاید بگوییم که آن شخص گوینده " دهانش فال " بوده  که اینطور شد... اما من پس از سالها تجربه کردن این مورد(!) بخش خرافی آن را حذف کرده ام و به چرخه زندگی " Life Cycle" نزدیکتر شده ام... شما چی؟؟؟

امروز باز هم به مرز " آ آ آ آ آ  آآ  آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ  ....آ آ آ آ آ آ آ آ  آ آآ آ آ ......... رسیدم...

همین!!! 

+ نوشته شده در  Wed 3 Jun 2009ساعت 1 PM  توسط من  |